دمی خلوت نمودم با خیالت
شدم محو اسیر یک نگاهت
سفر کردم بوقت با تو بودن
بدنیای خوشی از هم ستودن
ترا دیدم چنان وابسته خویش
که بی عشقم تو بودی خسته و ریش
سرود عشق سردادی بگوشم
که از عشق تو مست و باده نوشم
تویی بعد از خدایم مقصد من
تو عشق بهترین و ارشد من
نخواهم زندگی بیتو نخواهم
خوشی و عشرت گیتی نخواهم
چو باشی با منت دنیا بخندد
در هر غصه و غم را ببندد
دلم وابسته بود وابسته عشق
زغمها رسته بود با شادی عشق
شدم از گفته هایت سر خوش و مست
طلسم غصه و غم ها را بشکست
هر آن ساعت چو لمحه در گذر بود
محبت دردل و عشقی به سر بود
تو گر جان گفتی من جانان بگفتم
تو روحم گفتی و ایمان بگفتم
بچیدم هر طرف گلهای عشقم
که دانی تک تویی یکتایی عشقم
بدادم هدیه ی از جان شرین
ترا لایق بود ای دولت و دین
بتو دادم دلم تا زنده هستم
که از مهرت به دل دارنده هستم
تو مست از باده ی عشق و من از تو
تو از آن من و من مست تر از تو
نبود بیمی ز نوش و نیش دنیا
نه از دارو ندار و ترس فردا
تو گفتی عشق ما هرگز نمیرد
که تا جان در تن است سردی نگیرد
به خالق التجا کردیم خدا یا
توقف ده به مهرت لحظه ها را
که تا باشیم چنین ما دلبر هم
دوتا کالبد یکی روح در بر هم
ولی دست قضا مارا جدا کرد
بدرد دوری و غم مبتلا کرد
تو رفتی و شکستی عهد و پیمان
مرا درد و غم و هم چشم گریان
تو بر من چون در نایاب بودی
که در نسل بشر کمیاب بودی
شنیدم هاتفی اسمم صدا کرد
که رویای مرا از تو جدا کرد
شازیه صابری
