و مرگش به زود رسی نور فرا رسید


رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی کناه و جنونم کشانده بود

اینک بیست و هشتمین بهار است که بلبل خوش الحان کابل زیبا خاموش است و فرارسیدن هر بهار زخم ناسور نبودش را یکبار دیگر تازه میکند، زیرا این بلبل خوش صورت و خوش صدا در بهار آمد ولی قبل از وقت و با شتاب در بهار رخت سفر ابدی بست که بی برگشت است.
هر روز، هر دقیقه و حتا هر ثانیه هزارها و ده ها هزار انسان راهی دیار عدم میشوند، چه رسد به سال و سالها و بیست و هشت سال. ولی احمد ظاهر در زمرهً کسانیست که رفتنش نه تنها تلخ و غم انگیز بود و است، بلکه زیاد بحث بر انگیز و تا بحال غیر دقیق و در پس پردهً داستان پردازی ها و حتی استفاده های سیاسی قرار داشت.
کتابگونه ای در آسترالیا از جانب شخصی بنام حق شناس؟! به چاپ رسیده است که علاوه از جعل رویداد غم انگیز وفات احمد ظاهر، راجع به سایر اشخاص معروف پر از جعلیات و لا طائلات است. به گونهً مثال این آقا زنده نام استاد سرآهنگ، سرتاج هنر موسیقی کلاسیک افغانستان را نیز سرآهنگ شهید نامیده و داستان خودساخته و خود بافته و ناشی شده از بغض سیاسی پیرامون قتل ؟! استاد سرآهنگ را سرهم ریزی نموده که بعنوان مشت نمونهً خروار بنیاد اهمیت، راست بودن و دقیق بودن به اصطلاح کتاب او را سست و لرزان ساخته است، چه مانند هزار ها و صد ها هزار هموطن، بویژه اهل مطبوعات و رادیو تلویزیون، من خودم به عنوان گواه، شاهد مهربانی های اضافی رژیم بر سر اقتدار آنوقت، حتی شخص رییس جمهور، بر استاد سرآهنگ زنده نام بودم که اگر شرح آنها را بنویسم نه تنها خارج موضوع خواهد بود، بلکه اسباب ملالت خاطر خواننده های گرانقدر را نیز بار می آورد.
همانطور که در نوشته های قبلی تذکر داده ام، من در زمرهً هزار ها و ده ها هزار کسانی هستم که نه تنها طرفدار، بلکه مشتاق و تشنهً ابدی آواز زنده یاد احمد ظاهر بودم، هستم و خواهم بود. بخاطر ادا کردن این دوستی با این انسان هنرمند میخواهم برای اولین بار خالی از حب و بغض شخصی و یا سیاسی یا رقابتی و یا زیر تاًثیر روحیهً بزرگ و یا کوچک بینی غیر واقعی بطور مستند (البته در داخل دایرهً امکانات و اصل نسبی بودن) چگونگی رویداد وفات احمد ظاهر را بنویسم. قبل از آغاز به این امر مهم ضرور است تا گفته شود که درین بیست و هشت سال آنقدر جعلیات، حدسیات و داستان پردازی ها پیرامون حادثهً وفات احمد ظاهر گفته و نوشته شده است که با تاًسف واهیات و حدسیات احساساتی همانند رنگ غلیظی روی واقعیت را پوشانیده که با یکبار تراش کردن، این رنگ زایل نخواهد شد، ولی این آغازی خواهد بود که آهسته آهسته روی حقیقت و واقعیت از زیر این رنگ غلیظ جعلیات بیرون آمده و برای همه نه تنها قابل رویت، بلکه قابل پذیرش نیز خواهد شد.
طی سالهای ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ من نسبت عوامل سیاسی کدام کار رسمی و دولتی نداشتم و مصارف خانواده را با عوایدی که از کارهای مطبوعاتی عمدتا" نوشته در روزنامه ها و مجلات بدست می آوردم، تاًمین میکردم. آقایون وفاکیش، محمدعیان عیان، زمان مومند، شیرمحمد کاوه، دادعلی نیرو، نبی دهستانی، روستا باختری، داکتر ظاهر صدیق، علی گل پیوند، خانم شکریه رعد و خانم راحله راسخ خرمی شاهدان زندهً این ادعا هستند، چه اینها در آنزمان یا مدیر مسوول یا معاون نشریه های موقوت بودند.
بعد از ظهر روز ۲۴ جوزای سال ۱۳۵۸، آوانیکه برای اخذ حق الزحمه به مجلهً ژوندون مراجعه کرده بودم از علاقه داری سالنگ ولایت پروان اطلاع واقعهً ترافیکی دلخراشی به آژانس اطلاعاتی باختر رسیده بود که مطابق معمول همه اخبار واصله به همه نشرات موقوت و رادیو و تلویزیون مخابره میشد. مدیر ژوندون بمجرد اطلاع ازین خبر بمن گفت که واقعهً مهم است، حق الزحمه اش مناسب است، موتر و عکاس را گرفته راپورتاژ این واقعه را بیاور! تا موتر و عکاس آماده شد و بعد از در حدود صد کیلومتر راه پیمودن، عصر حوالی ساعت پنج بجه به محل واقعه رسیدیم. وقتی به محل تصادم موتر رسیدیم مصدومین به شفاخانه انتقال داده شده بودند، ولی چند نفر، البته صرف چند نفر منجمله کودک و بزرگسال که همه شاهدان حادثه بودند در آنجا حضور داشتند، به اثر تقاضای من آنها چشمدید خودرا چنین ارایه داشتند:
«حوالی بعد از ظهر، وقتی صدای تصادم موتر را شنیدیم از بالای کار و خانه های خود بیرون شده راهی محل حادثه شدیم. موتر با سنگ کنار سرک تصادم نموده و همه سرنشینان آن که چار نفر، دو مرد و دو زن، بودند زخمی شده بودند، زخم یکنفر شان کاری بود. در اول ما کوشش کردیم که از موتر های در حال عبور بطرف جبل السراج و کابل خواهش کنیم تا در انتقال زخمی ها کمک کنند، کسی اولا" توقف نمیکرد و اگر توقف هم میکرد بردن چار نفر برای شان مقدور نبود. بعد ها تصمیم گرفتیم تا از موترران ها خواهش کنیم که تنها همین یکنفر را که خیلی وضع خراب داشت و زخمش عمیق بود انتقال دهند. بالاخره بعد از یک یا دوساعت یک دریور حاضر شد که کمک کرده و زخمی ها را انتقال دهد.»
بعد از شنیدن این جریان من با دریور و عکاس به عجله بطرف جبل السراج روانه شدیم. وقتی به آنجا رسیدیم گفتند که وضع یکی از زخمی ها نسبت خون ریزی زیاد وخیم بوده و به پروان منتقل شد. وقتی به بیمارستان پروان رسیدیم شاهد رخداد خونین و جگرسوز در خون غوطه ور بودن احمد ظاهر شدیم. در همان لحظهً اول من احمد ظاهر را شناختم و در همین وقت متوجه شدم که هنرمند بد چانس ما دچار سانحه شده است. من خودم از نزدیک دیدم که سوراخی عمیقی در میان چشم چپ و گوش چپ «شقیقهً چپ» احمد ظاهر ایجاد شده بود که هنوز هم چون چشمه ای کوچکی از آن خون جاری بود. وقتی از داکتر پرسیدم برایم گفت که نسبت عمیق بودن جرح و خونریزی زیاد همه امیدهای زنده ماندن مجروح برباد رفته است. من از داکتر موًظف پرسیدم که جرح توسط چی بمیان آمده است، داکتر توضیح داد که جرح ناشی از تصادم بوده و کدام آلهً ناریه بکار نرفته است. درین وقت در حالیکه هوا تاریک شده بود، موًظفین امنیتی با عجله جسد بیجان احمد ظاهر را همراه با سه نفر همراهانش بکابل انتقال دادند و اما چگونگی دقیق جریان این رویداد غم انگیز که با استفاده از چشمدید خودم و جریان تحقیق واقعه که اظهارات همراهان آنروز احمد ظاهر شامل آنست بشرح زیر میباشد:
«عصر روز ۲۳ جوزا احمد ظاهر نزد سید محبوب الله پاچا که از دوستان نزدیکش بود (به روایت دقیق سید محبوب الله خسربرهً برادر ارشد احمد ظاهر یعنی آصف ظاهر بود) رفته و موترش را به عاریت میگیرد. با همین موتر عازم محلی برای آوازخوانی و شب نشینی میشود. بعد از نیمه های شب در حالیکه زیاد نوشیده بود راهی منزل خود شده به بستر میرود و قبل از استراحت کلید موتر را بالای میز دهلیز گذاشته توصیه میکند که فردا صبح پاچا (سید محبوب الله) میآید کلید را برایش بدهید. فردا حوالی ساعت هشت و نیم یا نه صبح سید محبوب الله دنبال موتر خود میآید. احمد ظاهر که با وجود بیخوابی نا آرام بود با شنیدن صدای زنگ دروازه از جای خود بلند شده میخواهد که از مالک موتر ابراز امتنان و تشکر نماید. وقتی محبوب الله وضع احمد ظاهر را میبیند برایش پیشنهاد میکند تا برای سرحال آمدن کمی قدم بزنند. احمد ظاهر میگوید که خیلی خسته است و ترجیح میدهد استراحت کند. محبوب الله اصرار نموده میگوید که: "در بستر افتادن خسته گی را زیادتر میکند. بهتر است کمی چکر بزنیم، حالت بجا میآید". بالاخره احمد ظاهر لباس خود را عوض نموده و با محبوب الله سوار موتر شده به سمت کارتهً پروان روانه میشوند ( منزل احمد ظاهر در آنوقت در چارراهی انصاری مقابل ریاست گرځندوی بود). وقتی از مقابل لیسهً عمرشهید (نادریه) عبور میکنند محبوب الله متوجه دو دختری میشود که در کنار جاده ظاهرا" منتظر کدام شخص و یا تکسی میباشند. موتر را بمقابل آنها توقف میدهد. دختر ها وقتی احمد ظاهر را میبینند بدون کدام مقاومت و یا امتناع سوار موتر میشوند. بمنظور حفظ اسرار شخصی از معرفی دقیق این دو دختر منصرف شده همینقدر تذکر میدهم که اوشان باهم خواهر بوده و اسمای شان شهناز و شکیلا میباشد، پدر شان خان محمد شیخانی اصلا" از اهالی پنجشیر بوده فعلا" در قید حیات هستند و قرار معلوم در جرمنی زنده گی میکنند. باید به صراحت تذکر داده شود که مقابل شدن با دوشیزه ها و سوار شدن شان همراه با احمد ظاهر و محبوب الله کاملا" تصادفی بوده است نه پلان شده از قبل. بعد از سوار شدن شهناز و شکیلا، سید محبوب الله پیشنهاد میکند که به رستوران باغ بالا رفته و کمی بنوشند. احمد ظاهر اعتراض کنان میگوید که من «زدهً دیشب هستم» و نمیتوانم بنوشم، ولی محبوب الله میگوید که صبوحی خستگی را رفع میکند. بهر صورت موتر بمقابل رستوران باغ بالا توقف نموده بعد از دقایقی چند یک بوتل خالی میشود وبوتل دوم را باخود گرفته دوباره سوار موتر شده و به استقامت پغمان در حرکت میشوند. محبوب الله پیشنهاد میکند که چون هوا خیلی گرم است بهتر است به استالف رفته و در آنجا در باغ یک دوستش توت و آلوبالو که موسمش است نوش جان کنند. موتر اینک به دریوری احمد ظاهر روانهً شمالی میشود. وقتی به استالف میرسند توت و آلوبالو را فراموش کرده به هوتل استالف میروند. هوتل و رستوران مسدود و یا مصروف و ریزرف بود زیرا بعد از خریدن مشروب دوباره حرکت میکنند. حالا دیگر همه مست و الست هستند. به پیشنهاد احمد ظاهر و موافقهً همه، استقامت پروان و سالنگ را در پیش میگیرند. بعد از چند بار توقف در طول راه سالنگ و نوشیدن و تفریح، به رستوران خنجان در انتهای سالنگ شمالی رسیدند. بعد از فرمایش و صرف غذای چاشت، ساعت دو بجهً بعد از ظهر را نشان میداد. درین وقت دوشیزه گان اصرار ورزیدند که قبل از فرارسیدن شب باید بکابل برسند و به خانهً شان بروند. هرچار نفر دوباره سوار موتر شده و به استقامت کابل حرکت میکنند. فرمان موتر بدست سید محبوب الله و در کنارش شکیلا مینشیند، احمد ظاهر همراه با شهناز در سیت عقبی موتر قرار میگیرند. تا رسیدن و گذشتن از تونل کدام پیشامد خوب و یا بدی رخ نمیدهد. بعد از گذشتن از تونل و هموار و سرپایین شدن سرک، سرعت موتر لحظه به لحظه افزایش مییابد. احمد ظاهر با وجود آنکه نشه بود و چند بار بالای محبوب الله صدا میکند که احتیاط نماید، ولی موضوع را فورا" فراموش نموده بازهم مصروف میشوند. موتر از اولنگ گذشته و به جبل السراج نزدیک میشود. در حدود سی یا بیست کیلومتری شمال جبل السراج احمد ظاهر که در سیت عقبی بطرف راست نشسته بود متوجه سرعت نما (کیلومتر) موتر میشود و در حالیکه خود را به سیت جلوی نزدیک میکند شوخی کنان تواًم با اعتراض و مزاح صدا میزند که: «او ... ! درین سرپایانی و سرک تنگ یکصدو ... ». حرفش هنوز تمام نشده که ادارهً موتر از دست محبوب الله خارج میشود.
«خوانندهً نهایت گرامی! شرح جریان تصادم را من با جزئیات دقیق ارایه میکنم، شاید خواندن این شرح دقیقه ها را در بر گیرد، ولی حادثه در ثانیه و یکدهم ثانیه بوقوع پیوسته است».
موتر بمجرد بی اداره شدن با سنگ کنار دست راست جاده تصادم جزیی میکند که هم این تصادم و شاید هم محبوب الله موتر را بطرف چپ میبرد که این جریان شاید یک ثانیه یا کمی بیشتر و یا کمتر را در بر گرفته باشد. وقتی موتر بطرف چپ میلان میکند به دیوار پلچک کنار جاده برخورد میکند. این برخورد قوی تر از برخورد اول بوده و همانند آن است که موتر را در حالیکه با سرعت زیاد روان است دفعتا" برک نماییم، طبعا" راکبین همه بطرف جلو پرتاب میشوند. آری وقتیکه موتر با دیوار پلچک برخورد میکند احمد ظاهر بطرف جلو پرتاب میشود. از بخت بد، طالع بد و از چانس بد در همین لحظه ایکه احمد ظاهر بطرف جلو پرت میشود از اثر تصادم موتر سیخ آفتاب گیر موتر که عموما" المونیمی و نرم میباشد راست میشود و چون خنجر به شقیقه احمد ظاهر، که بشکل خیز بنسبت توقف آنی موتر بطرف جلو پرتاب شده بود، داخل میگردد و سانحهً جانگدازی را بمیان میآورد، یعنی جرح ایجاد شده توسط سیخ المونیمی آفتابگیر آنقدر عمیق و کشنده بود که به گفتهً داکترها اگر در همان لحظات اول هم شفاخانه میرسید نجاتش کار سهل و ساده ای نبود.
آری بلبل دل کابل و همه هنردوستان میهن در خون خود غوطه ور و برای همیشه خاموش میشود.
اینست حقیقت تلخی که برویت اسناد و دلایل روشن ارایه گردید. خاموشی ابدی احمد ظاهر عمدتا" ناشی از بی احتیاطی، تن به خواهشات و شوق های جوانی دادن و یکمقدار هم از شهرت بیمانند این هنرمند بی بدیل میباشد، زیرا شهرت او سبب شده بود که همه بخواهند خارج از حد معمول برایش تعارف و تشریفات نموده و با هیچ آرزو و اقدامش مخالفت نکنند.
قبل ازین نوشته ذوات محترمیکه پیرامون تراژیدی مرگ احمد ظاهر نوشته اند محور اساسی استدلال خود را بر حفیظ الله امین، اسدالله امین و سید داود تړون قوماندان عمومی پولیس و ژاندارم آنزمان قرار داده اند، لذا لازم می افتد که در روشنی حقایق و اسناد، این همه تلقینات و عقاید مورد بررسی عینی و بیطرفانه قرار گیرد.
فرانسیس بیکن انگلیسی، متفکر و دانشمندیکه در نیمهً دوم سدهً شانزده و نیمه ای نخست سدهً هفده میزیست میگوید: « ضعف کهنه گرایان و تئوکرات ها (تئوکرات از واژهً یونانی تئوکراسی که مرکب است از دو کلمهً تئوس یعنی خدا و کراسیا بمعنی حاکمیت . تئوکراسی یک شکلی از حاکمیت است که در آن تسلط دولتی از طریق مذهبی مشروع گردیده و به نظر وابستگان مذهب دولتی، از جانب یک برگزیدهً خدا، مثلا" پیامبر فرستادهً خدا، پادشاه سایهً خدا، کشیش یا کلیروس و یا هم موسسهً مذهبی بر اساس قواعد مذهبی اداره میشود. تبصرهً مدیر مسوول) در آنست که اول قالبی برای حقیقت میسازند و بعدا" در صدد اثبات این حقیقت که سوای حقیقت اصلی است برمی آیند».
در قدم اول باید به صراحت اذعان بدارم، کسانیکه مرا میشناسند و با طرز تفکر و عقاید من آشنایی دارند میدانند که من نه تنها از ریشه با عقاید و عملکرد های امین و امینی ها و باند شان مخالف بودم و هستم، بلکه از آن همه فجایعی که بنام و بخاطر خلق، ولی در حقیقت ضد منافع خلق و وطن بعمل آمد نفرت بی پایان دارم. (اگر درین مورد با جزئیات حرف بزنم بحث شخصی شده و از موضوع خارج نیز هست). من شناختی که از امین دارم، او هیچکس و یا گروپ و یا تشکلی را که سد راه رسیدن به آرزوهای بلندپروازانه، سکتاریستی و حتا فاشیستی اش میشد نه تنها اجازهً عملکرد، بلکه اجازهً زنده گی نمیداد. این حقیقت روشن و انکار ناپذیر است، ولی در مورد احمد ظاهر:
نخست از همه باید گفت، کسانیکه به گفتهً بیکن اولا" چوکات حقیقت را مطابق حکم ذهن خود میسازند و بعد از آن حقیقتی را که حقیقت نیست میخواهند به کرسی نشانند از حقیقت بسیار دور هستند. جمهور کسانیکه خواسته اند دست امین یا تړون را در موضوع دخیل بسازند با سوً استفاده از منفور بودن آنها چوکات قبلا" آماده شدهً ذهنی بدبینانه را که از عینیت خیلی ها فاصله دارد ساخته و بعدا" استدلالات خودرا در همین چوکات ارایه داده اند.
اینکه میگویند که گویا احمد ظاهر با خانم اسدالله امین، که صبیهً حفیظ الله امین بود، رابطه داشت و یا خانم موصوف را احمد ظاهر دوست داشت، ادعاییست پوچ و بی بنیاد، به این معنی که احمد ظاهر با محبوبیتی که داشت هرگز احتیاج نداشت تا دنبال یک شخص معین برود. صریحتر بگوییم برای احمد ظاهر دختر و زن آنقدر فراوان بود که هرگز ضرورت پابندی بیک نفر وجود نداشت، آنهم در آنزمان با دم شمشیر بازی کردن کار معقول و بجا نبود و کسانیکه احمد ظاهر را میشناسند تصدیق خواهند کرد که وی نه تنها اینقدر بی عقل نبود، بلکه زنده گی برایش با ارزش بود و هرگز تن به این خطر روشن نمیداد. قرار معلوم احمد ظاهر با کرکتری که داشت نه تنها عمل تحریک آمیزی علیه دستگاه ادارهً امین انجام نداد که جدا" در صدد راضی نگهداشتن آن بود. پارچهً معروفی که در آنزمان بسیار گل هم کرد شاهد گویای مدعای بالاست:
هرجا گذری نام امین، نام امین است
این توسن ایام چه خوش رام امین است
خورشید جهان سرزده از بام امین است
........
احمد ظاهر پارچه آهنگ فوق را در اواخر سال ۱۳۵۷ اجرا کرده است. تصنیف و موسیقی این پارچه از شادروان فضل احمد ذکریا «نینواز» و صدا از زنده یاد احمد ظاهر است. هر پژوهشگر و حتا ذوقمند هنر موسیقی معاصر وطن با من همنوا خواهد بود که طی سی و یا چهل سال اخیر در هیچ آهنگی هیچ زمامداری با این صراحت و تعارف مدح نشده است. احمد ظاهر بعد از اجرای این آهنگ در بسا جاها قصه کرده بود که خیلی مورد تفقد قرار گرفته است.
دو دیگر اینکه مدعیان قتل احمد ظاهر، سید داود تړون را باجهً احمد ظاهر قلمداد کرده (یعنی خانم تړون را خواهر خالده، خانم اول احمد ظاهر میدانند) و میگویند که گویا تړون انتقام خالده را گرفته است. در قدم اول باید متذکر شد که تړون داماد پرگل خان (پدر خالده) نبود، بلکه داماد بختیارگل است وگر درین واقعه پای بختیارگل را داخل بسازیم باید نقش او را بر احمد ظاهر مثبت و کمک کننده بدانیم زیرا:
احمد ظاهر پسر داکتر عبدالظاهر وزیر صحیه، رییس ولسی جرگه و صدراعظم افغانستان در دههً سی و چهل خورشیدی بود. برادر داکتر ظاهر، داکتر عبدالقیوم، یکزمانی وزیر امور داخله بود. برادر دیگرش عبدالاحد خان یکزمانی قوماندان امنیهً کابل بود که پسرش صمد نام داشت و در واقعهً قتل خالده تحت توقیف و تحقیق قرار گرفت و برائت حاصل کرد. بختیارگل که یک آدم بیکار و بی روزگار بود به امر داکتر قیوم کاکای احمد ظاهر داخل مسلک پولیس گردید و به کمک عبدالاحد کاکای دیگر احمد ظاهر ارتقا نموده و شخص با صلاحیت در ترافیک کابل شد. او نه تنها ازین فامیل به نیکی یاد میکرد که پیوسته آنها را ولی نعمتان خود مینامید. باید علاوه کرد که بختیارگل در مورد تربیه و دادن آزادی های بیحد و حصر به فرزندانش سخت با پرگل مخالف بود و اغلبا" باهم رابطه ورفت و آمد نداشتند.
خوشنماتر اینکه یکی از رادیوها بمناسبت بیست و هشتمین سال درگذشت احمد ظاهر با شخصیکه در مورد احمد ظاهر گویا کتاب نوشته است گفتگویی داشت. نامبرده که خود را رزاق مامون معرفی نمود اظهار داشت که قرار معلومات تازه و موًثق ؟! قتل احمد ظاهر در سالنگ نه، بلکه در گلبهار و با فیر چندین مرمی صورت گرفته. وی اضافه نمود که قاتلین بشکل ساختگی یک مشت به دهان سید محبوب الله زده و سپس احمد ظاهر را با خود برده و در گلبهار به قتل رسانیدند. این حقیر به چشم خودم در پروان جسد احمد ظاهر را دیدم که بجز همان یک زخم عمیق در کنار سرش (شقیقه اش) زخمی دیگری نداشت، و هکذا خیلی سوال برانگیز است که قاتلین چطور توانستند دوباره مقتول را با همراهانش یکجا نموده و به بیمارستان پروان بیاورند ؟!
از همه خوشنماتر اینکه فامیل احمد ظاهر، شخص شادروان داکتر ظاهر پدر احمد ظاهر در زمان حیاتش، برادرش آصف ظاهر و سایر منسوبین زنده نام احمد ظاهر، مرگ او را در نتیجهً واقعهً ترافیکی میدانند، ولی دایه های مهربانتر از مادر دو دسته چسپیده اند و با سرهم بندی کردن استدلالات بی بنیاد موضوع را قتل و آنهم پلان شده و عمدی که هیچ دلیل و مدرک معقول برایش ندارند عنوان میکنند. به مصداق ضرب المثل معروف «کاسه داغتر از آش است» و یا «آیه نسوخت دایه سوخت...» ولی بگذار کسانیکه هنوز هم نمیخواهند که قضاوت های خود را بر عینیت و واقعیت استوار سازند، به همین راه ادامه دهند. به یقین کامل که بالاخره خسته شده و دست به حلقات زنجیر حقیقت خواهند برد.
آقایون چون حق شناس و مامون و مانند اینها که یا ماًموریت و مکلفیت تبلیغ بنفع شخص یا گروپ معین را دارند و یا هم ناخودآگاه و در زیر تاًثیر سلیقه های سیاسی بدون آنکه خودرا زحمت بدهند و پس از پژوهش و پرس و پال و حقیقت جویی در مورد رویدادها و اشخاص حکم و قضاوت نمایند، متوجه باشند که نه تنها نسل امروزی را، بلکه نسلهای آینده را به صوب غلط رهنما میشوند. با درک همین حقیقت تلخ و به منظور خنثی نمودن آن، کوشش ارایهً حقایق مستدل به نسل موجود و نسل های آینده ماًموریت و وظیفهً هر انسان متعهد و رسالتنمد است و نوشتهً حاضر تلاش صادقانه ای است درین راستا.
طوریکه در بالا تذکر دادم، من برای ارایهً حقایق پیرامون احمد ظاهر علاوه از چشم دیدهای خودم، دوسیهً ترافیکی واقعه را هم در زمان حدوث آن و هم در سال ۱۳۶۱ (۱۹۸۲)، آوانیکه نعمت جان خوازک مدیر ترافیک کابل بود و بعدا" در سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) آوانیکه محترم احمدیار رییس ترافیک کابل بود دقیقا" مطالعه کرده ام وگر این دوسیه قربانی جنگ های تنظیمی نشده باشد (که بیگمان شده است) حالا هم مراجع مسوول میتوانند با نشر آن حقایق را برملا سازند. موًجز اینکه از مشمولین این دوسیه، بویژه سید محبوب الله پاچا تقاضا میشود تا با روشن ساختن حقایق، هرچند در آن خودشان مقصر باشند، حقایق را اظهار نمایند. اگر خواسته باشند میتوانند حقایق را به آدرس سایت انترنتی ما، افغان سویس، ارسال دارند. من وعده میسپارم که در بازتاب آنها با امانت داری اقدام خواهم کرد.
میخواهم در فرجام این، به گفتهً معروف، «سیاه مشق» به همه وطنداران بویژه دوستان و دوستداران هنر بی بدیل زنده نام احمد ظاهر اذعان بدارم که با در نظرداشت مسوًولیت وجدانی، ادای حق دوستی و مهمتر از همه جلوگیری از بیراهی رفتن پژوهشگران و واقعه نگاران درین نوشته کوشش شده است که نه تنها حب و بغض، بلکه حتا سلیقهً شخصی نیز بجر حقیقت عینی محک و ممد نباشد.
به تو وطندار عزیز وعده میدهم که بخش دیگر و فرجامین نوشته هایم در بارهً زنده یاد احمد ظاهر را زیر عنوان هنر احمد ظاهر به فعالیتهای هنری و خدمات هنری وی تخصیص دهم. برای پیش درآمد متذکر میشوم که در نوشته ً آینده احمد ظاهر با دو هنرمند مطرح دیگر، احمد ولی و فرهاد دریا مورد بحث و نقد قرار خواهند گرفت. البته هنرمندان خوب و مطرح دیگر چون صادق ناشناس، ظاهر هویدا، جلیل مسحورجمال، اسد بدیع، احمد مرید، هنگامه، منگل، امیرجان صبوری و دیگران بدنبال خواهند آمد
