می زنی و به زمین می شکنی

در دلی آتش جاویدان را

دیدمت وای چه دیداری بود

عاقبت شیشهء امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

این چه دیدار دلا زاری بود

بی گمان برده ای از یاد مرا

که مرا با تو سر و کاری بود

این چه عشقست که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کردهء من

عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصهء عشق تو را می گوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سر انجام مرا

بکشد تا به سراپردهء خاک

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی ای مرد

شعر من شعلهء احساس من است

تو مرا شاعره کردی ای مرد

آتش عشق به چشمت یکدم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله و بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

سینه ای تا که بر آن سر بنهم

دامنی تا که بر آن ریزم اشک

آه ای آنکه غم عشقت نیست

می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین می زنی و می شکنی

عاقبت شیشهء امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

  

  

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

دربهاری روشن از امواج نور

درزمستانی غبارالود ودور

با خزانی خالی ازفریاد وشور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی ازاین تلخ وشرین روزها

روزپوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مراخواهد ربود

اه شاید اشقانم نیمه شب

گل به روی گورغمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو میروند

پرده های تیره دنیای من

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تودور ازضربه های قلب تو

قلب من میپوسد انجا زیرخاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم میشویند ازرخسارسنگ

گور من گمنام می ماند براه

فارغ ازافسانه های نام و ننگ

  

  

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران

کز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران

هر کو شراب فرقت روزي چشيده باشد

داند که سخت باشد قطع اميدواران

با ساربان بگوييد احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت

گريان چو در قيامت چشم گناهکاران

اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد

از بس که دير ماندي چون شام روزه داران

چندين که برشمردم از ماجراي عشقت

اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران

سعدي به روزگاران مهري نشسته در دل

بيرون نميتوان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکايت شرح اين قدر کفايت

باقي نميتوان گفت الا به غمگساران

  

    

امشب بـــه قصه ء دل مــن گوش میکنی

فــردا مرا چو قصه فــراموش میکنـی

دستم نمیرســد که در آغــوش گیـرمـت

ای مـــاه با که دست در آغـوش میکنی

در ساغرتو چیست که با جرعه نخست

هوشیار ومست را همه مدهوش میکنی

می جوش میزنـد به دل خم بیا ببـیـــــن

یــادی اگر زخون سیاووش نمی کنـــی

گر گوش میکنی سخنی خـوش بگویمت

بهتـر زگوهری که تو در گوش میکنـی

جـام جهان زخون دل عــاشقان پراست

حرمت نگاهــدار اگرش نوش میکنـــی

سایه چو شمع شعله در افکنده به جمـع

زیــن داستان بــا لب خــاموش میکنــی

    

      

من نگویم  که  مرا از قفس  آزاد     کنید      قفسم  برده  به باغی  و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان      بهر    خدا      بنشینید   بـه   بـاغـی   و مـرا یـاد  کنید

عندلیبان گلِ سوری، به چمن کرد، ورود      بَهرِ شاد باشِ قدومش، همه فریاد کنید

یاد از  این مرغ  گرفتار کنید، ای مرغان      چو تماشای گل و لاله  و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به  قفس       برده   در  باغ  و  یـاد منش   آزاد  کنید

آشیان من بیچاره اگر  سوخت چه   باک        فکـر  ویـران   شـدنِ   خانۀ  صیاد  کنید

شمع اگر کشته شد، از یاد  مدارید عجب        یـاد  پروانۀ  هستی  شـده  بر باد کنید

بیستون بر سر راه است، مبادا از شیرین       خبری گفته و غمگیـن، دل فرهاد کنید

جور و   بیداد   کند، عمر   جوانان   کوتاه      ای  بزرگانِ  وطن،  بهر  خـدا  داد کنید

گر شد از جور  شما، خانه  موری   ویران       خانۀ خویش، محال است که آباد کنید

کنجِ  ویرانۀ  زندان، شد  اگر  سهم   بهار       شکر  آزادی  و آن  گنجِ  خدا  داد  کنید

      

         

 در گذشت احمد ظاهر خواننده مردمی و محبوب افغانستان .

      

آهنگهای احمدظاهر حالا هم در صدر جدول آهنگهای درخواستی راديو ها و تلويزيونهای افغانستان قرار دارد

پرونده مرگ احمدظاهر نيازی به دادگاه و ثبوت ندارد. او خود شاهد زنده زندگی و مرگ خود است.

احمدظاهر يک روز در" بهار روشن از امواج نور" باعبور از دامنه های تاکستان زار شمالی نرسيده به ارتفاعات سالنگ ظاهرا در يک حادثه تصادف اتومبيل جانش را ازدست داد. در واقع آنگونه که شواهد گواه است کشته شد. اما از آنروز تاکنون هيچگاه پرونده قتل او گشوده نشد و اين راز سر به مهر همچنان در پيچيدگی های روزگاران جنگ زده مانند پرونده مرگ ده ها هزار افغان ديگر که قربانی شدند مکتوم ماند. مثل اينکه اين سه دهه گذشته کسی يا کسانی ماموريت داشت تا ازاين خطه آدم بربايد و آنهم بهترين ها را.

احمدظاهر چگونه جان داد هر کس داستانی دارد. ساعت يازده صبح روز بيست و چهارم جوزای 1358 خورشيدی احمد ظاهر با محبوب الله پاچا از دوستان و اعضای خانواده و دو دوشيزه علاقمند صدايش از کابل به سوی شمالی در دره سالنگ می رود و همانجا دچار فاجعه می شود.

در ناحيه چپراق در پلچک نزديک به علاقداری سالنگ روستاييانی که اورا می شناختند جسم بيجانش را يافتند. زخم کاری بر پيشانی اش داشت. اين ضرب از آله ای بود و گلوله ای مهم نبود. مهم اين بود که قلب احمدظاهر از تپش باز مانده بود.

اين ضرب را اگر ازدست دوست "محبوبش" خورد يا رقيب مغلوبش باکی نبود. دستور آن اگر از سوی زندانبان بود يا کاخ نشين شکنجه گر يا انتقام جوی درويزه گر روشن نشد و هرگز به دادگاه کشيده نشد. نه آنگاه و نه حالا. شايد لازم هم نيست کسی ثابت کند که : احمدظاهر را که کشت؟ امين؟ اسد؟ ترون؟ محبوب الله؟ يا کل رژيم در اين مرگ دست بدست هم دادند؟ خدا می داند. چرا که مردی که می سرود" زندگی آخر سرآيد بندگی در کار نيست ... بندگی گر شرط باشد زندگی در کار نيست" چه باک از مرگ داشت. مردی که سند جاودانگی اش را مردم با جان ودل امضا کرده بودند، مگر می ميرد؟

از آن پرونده قتل يک شاهد هميشه در دادگاه ها حاضر است. يک شاهد زنده - خود احمد ظاهر که بيست و شش سال است هم شهادت می دهد و هم مدعی است برای دادخواهی . هنوز صدای او در صدر جدول آهنگهای درخواستی قرار دارد .آهنگهايش را می خواهند و می شنوند و هيچگاه اين سرودها کهنه نمی شود نه برای آنهايی که اورا ديده اند و نه برای آنهايی که او را نديده اند و نسل بعد از اويند. اوهر روز می خواند و در هر موج ، صدايش بال می زند و در هر تصوير حضورش می رقصد و هنوز همچنان سی و سه ساله است. مثل روز مرگش . ترانه های او پيام انديشه و عشق، اندوه و سرور، وصال و جدايی و سوز و گداز است که در روستاها و شهرها از دلی به دلی سفر دارد و هر جا که سفر دارد "او همسفرش" است. اين ترانه ها عاطفه ايجاد می کنند و هيجان و سکوت و شيدايی و برتر از اينها عشق، عشق، عشق.

احمدظاهر که به قول صمد"دار دار" دوست دوران درس، آوازخوانی، زندان و تنهايی های اوست قربانی معصوم شهرت خود است. زندگی او از شراب شهرت سيراب شد و مست در باطلاق های حادثه و فاجعه افتاد.

احمد ظاهر يا بايد در خود می ماند و برای "ناجيه"، زنی که احمدظاهر به او دلباخت مرد زندگی می شد يا هم در کوچه های رسوای شهرت و محبوبيت دست بدست میشد قول مادر همسرش "باشه ای هر دست" شد و اين چيزی بود که همسرش را به تنگ کرد تا مرز جدايی و طلاق.

احمدظاهر با شکست اين عشق و جدايی از همسرش "رشاد" را نيز از دست می داد. آرام آرام در کام آشوبها وتنهايی های "شبهای ظلمانی" فرو رفت و ترانه هايش قصه های درد شدند، سوخت و سرود "بسه ديگه سوختم شعله ره خاموش کن.

برای او همه جا تصوير عشق شد. عشقی که او را از هر چيز بيگانه می کرد."بوی او هنوز از بسترش برمی خاست" و "تنها می شد .تنها می شد" و" هرجا که سفر می کند او همسفرش بود".

با خالده ازدواج می کند. ازدواج ناموفقی که با مرگ خالده آغازگر هزار ماجرای ديگر می شود. با فخريه ازدواج می کند زنی که شبی خود را در رويا دچار توفان می يابد. توفانی که موهايش را آشفته می کند و روسری سفيدش را به هوا بلند می کند. فخريه بيمناک در سدد است تا اين خواب را تعبير بگيرد اما زمان کوتاه است، کسی جز خود احمد ظاهر آنرا تعبير نمی کند. فردا ۲۴ جوزا اين خواب تعبير می شود. توفانی در بهار روشن از امواج نور او را با خود می برد و آن موها برای هميشه آشفته می ماند.

از احمدظاهر هزار خاطره ماند و "شبنمی" با "رشادی"

                        

MADAR(Marhom shahid Ahmad Zaher)By Milad Sharif

                                                          

Sar Ta Ba Pah Seya ((Ahmad Zahir)) -by: (Milad Sharif)

                                                      

Ay Eshq Ze... (Ahmad Zaher)Faqid By Milad Sharif

 

Ahmad Zaher-(Gul e Sangam)  By:Milad Sharif
 
 

Ahmad Zaher:waqti ki dil tang ast-By Milad Sharif

 

Ahmad Zaher{همش دردوهمش رنج و همش غم} Milad Sharif