در گذشت احمد ظاهر خواننده مردمی و محبوب افغانستان .

      

آهنگهای احمدظاهر حالا هم در صدر جدول آهنگهای درخواستی راديو ها و تلويزيونهای افغانستان قرار دارد

پرونده مرگ احمدظاهر نيازی به دادگاه و ثبوت ندارد. او خود شاهد زنده زندگی و مرگ خود است.

احمدظاهر يک روز در" بهار روشن از امواج نور" باعبور از دامنه های تاکستان زار شمالی نرسيده به ارتفاعات سالنگ ظاهرا در يک حادثه تصادف اتومبيل جانش را ازدست داد. در واقع آنگونه که شواهد گواه است کشته شد. اما از آنروز تاکنون هيچگاه پرونده قتل او گشوده نشد و اين راز سر به مهر همچنان در پيچيدگی های روزگاران جنگ زده مانند پرونده مرگ ده ها هزار افغان ديگر که قربانی شدند مکتوم ماند. مثل اينکه اين سه دهه گذشته کسی يا کسانی ماموريت داشت تا ازاين خطه آدم بربايد و آنهم بهترين ها را.

احمدظاهر چگونه جان داد هر کس داستانی دارد. ساعت يازده صبح روز بيست و چهارم جوزای 1358 خورشيدی احمد ظاهر با محبوب الله پاچا از دوستان و اعضای خانواده و دو دوشيزه علاقمند صدايش از کابل به سوی شمالی در دره سالنگ می رود و همانجا دچار فاجعه می شود.

در ناحيه چپراق در پلچک نزديک به علاقداری سالنگ روستاييانی که اورا می شناختند جسم بيجانش را يافتند. زخم کاری بر پيشانی اش داشت. اين ضرب از آله ای بود و گلوله ای مهم نبود. مهم اين بود که قلب احمدظاهر از تپش باز مانده بود.

اين ضرب را اگر ازدست دوست "محبوبش" خورد يا رقيب مغلوبش باکی نبود. دستور آن اگر از سوی زندانبان بود يا کاخ نشين شکنجه گر يا انتقام جوی درويزه گر روشن نشد و هرگز به دادگاه کشيده نشد. نه آنگاه و نه حالا. شايد لازم هم نيست کسی ثابت کند که : احمدظاهر را که کشت؟ امين؟ اسد؟ ترون؟ محبوب الله؟ يا کل رژيم در اين مرگ دست بدست هم دادند؟ خدا می داند. چرا که مردی که می سرود" زندگی آخر سرآيد بندگی در کار نيست ... بندگی گر شرط باشد زندگی در کار نيست" چه باک از مرگ داشت. مردی که سند جاودانگی اش را مردم با جان ودل امضا کرده بودند، مگر می ميرد؟

از آن پرونده قتل يک شاهد هميشه در دادگاه ها حاضر است. يک شاهد زنده - خود احمد ظاهر که بيست و شش سال است هم شهادت می دهد و هم مدعی است برای دادخواهی . هنوز صدای او در صدر جدول آهنگهای درخواستی قرار دارد .آهنگهايش را می خواهند و می شنوند و هيچگاه اين سرودها کهنه نمی شود نه برای آنهايی که اورا ديده اند و نه برای آنهايی که او را نديده اند و نسل بعد از اويند. اوهر روز می خواند و در هر موج ، صدايش بال می زند و در هر تصوير حضورش می رقصد و هنوز همچنان سی و سه ساله است. مثل روز مرگش . ترانه های او پيام انديشه و عشق، اندوه و سرور، وصال و جدايی و سوز و گداز است که در روستاها و شهرها از دلی به دلی سفر دارد و هر جا که سفر دارد "او همسفرش" است. اين ترانه ها عاطفه ايجاد می کنند و هيجان و سکوت و شيدايی و برتر از اينها عشق، عشق، عشق.

احمدظاهر که به قول صمد"دار دار" دوست دوران درس، آوازخوانی، زندان و تنهايی های اوست قربانی معصوم شهرت خود است. زندگی او از شراب شهرت سيراب شد و مست در باطلاق های حادثه و فاجعه افتاد.

احمد ظاهر يا بايد در خود می ماند و برای "ناجيه"، زنی که احمدظاهر به او دلباخت مرد زندگی می شد يا هم در کوچه های رسوای شهرت و محبوبيت دست بدست میشد قول مادر همسرش "باشه ای هر دست" شد و اين چيزی بود که همسرش را به تنگ کرد تا مرز جدايی و طلاق.

احمدظاهر با شکست اين عشق و جدايی از همسرش "رشاد" را نيز از دست می داد. آرام آرام در کام آشوبها وتنهايی های "شبهای ظلمانی" فرو رفت و ترانه هايش قصه های درد شدند، سوخت و سرود "بسه ديگه سوختم شعله ره خاموش کن.

برای او همه جا تصوير عشق شد. عشقی که او را از هر چيز بيگانه می کرد."بوی او هنوز از بسترش برمی خاست" و "تنها می شد .تنها می شد" و" هرجا که سفر می کند او همسفرش بود".

با خالده ازدواج می کند. ازدواج ناموفقی که با مرگ خالده آغازگر هزار ماجرای ديگر می شود. با فخريه ازدواج می کند زنی که شبی خود را در رويا دچار توفان می يابد. توفانی که موهايش را آشفته می کند و روسری سفيدش را به هوا بلند می کند. فخريه بيمناک در سدد است تا اين خواب را تعبير بگيرد اما زمان کوتاه است، کسی جز خود احمد ظاهر آنرا تعبير نمی کند. فردا ۲۴ جوزا اين خواب تعبير می شود. توفانی در بهار روشن از امواج نور او را با خود می برد و آن موها برای هميشه آشفته می ماند.

از احمدظاهر هزار خاطره ماند و "شبنمی" با "رشادی"