باده ها خالیست

باده هـــا خالیست خالی ساغر و مینا کجــاست

درب میخانه است بسته ساقی زیبــــــا کجاست

من که ره گـم کـردهء دشت جنــــــونــم عاقلان

راه آرام سعــادت هــــای این دنیــــا کجـــاست

اخـتــران پهلوی هـــم در آسمـــانها خفته انــــد

آخـــر آن چشمک زدن هـا و تپیدن ها کجاسـت

*********

باز آمدی ای جان من

بــــاز آمدی ای جــان من جانهــا فدای جـان تو

جا منو صد همچــو من قــربا تو قــربان تـــــو

من کز سر آزادگی از چـــرخ وسر پیچیـده ام

دارم کنون در بندگی ســر در خط فـرمان تـــو

آشفته همچون موی تو کـــار من و سامان مــن

سست است همچون بخت من عهد تو وپیمان تو

مگذار از پا افتم ای دوست دستم را بگیـــــــــر

روی منو درگاه تو دست منو دامـــــان تــــــــو

گفتی که جانان که ام جـــانان من جــانان مــــن

گفتی که حیران کیم حیـــران تو حیران تــــــــو

امشب اگر مرغ سحر خواند سـرود میخوانمش

چون بار ها بر بست لب او در شب هجران تـو

با بوسه یی از آن لب اکـرام را تمــــام کـــــــن

هـــرچند باشــد پارسا شرمندهء احســـان تــــــو

**********

باز ای و کنارم بنشین

باز آی کنارم بنشین تا به تو گویم

آن را که به صد نامه و دفتر نتوان گفت

حاشا چه نیازی به سخن زانکه نگاهم

گوید آنرا که نشاید به زبان گفت

دور از تو در این خانه شادی کش و خاموش

روزان و شبانم همه آئینهء غم بود

ای هستهء هستی امید نهد نیستی من

بعد از تو وجودم نمی از ابر الم بود

***********

باز میخواهم ترا

باز میخواهم ترا ای عشق من

باز هم نام تو بر لب میبرم

این نگاه بی فروغ خسته ام

کی به جانت آتشی دیگر زند

این لبان سرد و خالی از هوس

کی تواند مستی پیشین دهد

باز میخواهم ترا ای عشق من

باز هم نام تو بر لب میبرم

راست می گویی دلا دیوانه ام

چون که خواهم صدر بزم غیر را

می ستانم با همه بی مهریش

گر شوم بر درد عشقش مبتلا

باز میخواهم ترا ای عشق من

باز هم نام تو بر لب میبرم